صفحه اصلي | عناوين مطالب | لينك دوستان
مينيمال هاے عاشقــــانـہ
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 12:13  توسط "به روز"  | 

مي گفتن ته نداره!
مي گفتن روح اونايي كه توش خودكشي كردن ، به شكل اشباحي سفيدپوش ، شباي مهتابي اطراف اونجا پرسه ميزنه ، بعضيا قسم ميخوردن كه اين اشباح رو ديدن.
ريش سفيدا مي گفتن كنارش يه قبرستون با چندتايي قبر قديمي هست ، قبرهايي كه هيچ كس نمي دونست مال كي ان و مال چند سال پيش. بعضيا مي گفتن قبر اجنه اس.
مي گفتن تهش پر از گنج و سكه و اشرفيه.
من اما با تموم بچگيم هيچ كدوم از اين حرفا رو باور نداشتم.
باور نداشتم كه اين همه داستان افسانه وار در مورد يه درياچه ي كوچيك كنار روستاي كودكيم حقيقت داشته باشه ، درياچه اي كه حتي اسم هم نداشت!
ديده بودم كه فصل بهار ، قبل از چيدن پشم گوسفندا ، اول ميارنشون كنار درياچه و پشماشونو تو قسمت كم عمق آب مي شورن ، و در عالم بچگي برام بسيار عجيب بود كه چجوري گوسفند با اين دست و پاي لاغرش مي تونه شنا كنه.
از همه اينا گذشته ، ماهي زياد داشت ، ريز و درشت ، انواع و اقسام ، و صد البته مار و لاك پشت و قورباغه.
قورباغه هايي كه نيمه شب هاي مهتابي رعب آوري مي ساختن با سمفوني قور قورشون در اون فضاي وهم انگيز.
حتي يادمه يه بار با عموم ، سيزده به در يه سالي رفتيم بالاي كوهي كه مشرف به درياچه بود ، كوهي كه بخاطر وجود درياچه اسمش شده بود كوهِ دِريا!
از اون بالا مي شد همه چيزو دقيق تر ديد ، يه بيضي كه قطر بزرگش بيشتر از دويست متر بود و قطر كوچيكش كمتر از صد متر.
هفت هشت متري كه از كناره هاي درياچه به سمت وسطش فاصله مي گرفتي ني هاي انبوه و متراكم و بلندي بود كه باعث مي شد اگه كنار درياچه وايسي ، نتوني وسطشو ببيني.
ولي از روي كوه ، جايي كه من و عموم نشسته بوديم ، به خوبي مي شد وسط درياچه رو ديد ، بر خلاف كناره ها كه رنگ آبي روشن داشت ، رنگش آبي تيره بود و بسيار عميق به نظر مي رسيد ، با خودم گفتم اگه گنجي هم وجود داشته باشه ، بايد زير همين جاي تيره رنگ باشه.
گذشت و گذشت تا اينكه سال به سال قد كشيديم و سنمون بيشتر شد ، و همزمان به دليل كم آبي و خشكسالي ، سطح آب درياچه پايين و پايين تر رفت.
خيليا مث من به اين فكر ميكردن كه ممكنه خشك بشه؟ ممكنه بالاخره تهش معلوم بشه؟
تا اينكه بالاخره درياچه خشكيد!
بعد از بيست سال از اون روزي كه با عموم از روي كوه منظره درياچه رو ديده بوديم ، كنار درياچه ايستاده بودم ، ديگه نه از اون سبزه هاي وسيع اطراف درياچه خبري بود ، نه ازچشمه ها و درختهاي زيباي كنارش و نه از ني هايي كه جلوي كنجكاوي بچه ها واسه ديدن وسط درياچه رو مي گرفتن.
به جاي همه ي اينها ، يه دشت خشك مونده بود با يه چاله ي خشك بيضي شكل با عمق هفت هشت متر كه به بيننده هاش دهن كجي ميكرد ، يه رسوايي كامل واسه سازندگان اون همه افسانه!
درياچه اي كه مي گفتن ته نداره ، فقط هفت هشت متر عمق داشت و گنج هاي تهش هم چندتايي مار و لاك پشت و قورباغه ي زشت و گلي بودن كه توي گل و لاي ته درياچه تو هم مي لوليدن و حتي ناي قورقور كردن هم نداشتن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 19:36  توسط "به روز"  | 

مطالب قدیمی‌تر